داستانک های شاد – منتظر اتفاق خارق العاده ای نباشیم

داستانک های شاد – منتظر اتفاق خارق العاده ای نباشیم

ترس از اینکه داستانک های ما جذاب نشود می تواند بزرگترین عامل برای فرار از نوشتن باشد. واقعا قرار نیست اتفاق خارق العاده ای بیفتد و داستانک ما به نحوی نوشته شود که خواننده با خواندن آن ها متعجب شود و بعد متحول شود. طبیعتا اگر نوشته های ما به این سطح برسند خیلی ایده آل است اما برای شروع کار تقریبا غیر عادی است که به این سطح از نوشتن برسیم و همه چیز با تمرین و تکرار و صبر به جایگاه خوبی خواهد رسید.

پس شما هم شروع کنید. پایین همین مطلب منتظر داستانک های شما هستم. فقط بنویسید و منتظر اتفاق خارق العاده ای نباشید.

 

داستانک بیست و هفتم – منتظر اتفاق خارق العاده ای نباشیم

از پشت سر خود صدای محکم و خشنی شنید، صدایی که در خود حرف های زیادی داشت. صدایی پر از ارتعاشات منفی و انعکاس های ناخوشایند. صدایی که تکرار می شد، هم در واقعیت و هم در فکر من. صدایی پر از وحشت و خشونت، صدای گلوله.

 

داستانک های بیست و ششم

این پارک را دختر پیشتر ندیده بود، همه چی برایش تازگی داشت. انگار در یک دنیای دیگر است و دختر هم از یک دنیای دیگری به آنجا آمده. او با من حرف نمی زند و من از دور او را به تماشا نشسته ام. می شود از برق چشمانش و خنده روی لب هایش این ها را فهمید.

(صدای مکالمه دختر و پدر را از دور می شنوم)

دختر: بابا فردا بازم میایم پارک؟

پدر: نه دیگه دخترم، هر روز که نمیشه بیایم پارک. فردا بمون خونه به مامان کمک کن.

می دانم چشم های آن دختر بچه دروغ نمی گوید، من نمی فهمم چه می گوید.

 

این پارک را دختر پیشتر ندیده بود، جای غریبی است آن هم این وقت شب. می ترسد و توی دلش به خودش فحش می دهد که چرا با خانه و خانواده قهر کرده است و پناه آورده است به پارک. این پارک جای پناه آوردن نیست و باید برگردد، اما غرور دختر چه می شود؟ در دل تاریک صدایی می شنود. صدایی بلند، یک نفر مدام اسم او را صدا می زند، لیلی، لیلی. صدای پدر است. پدر دختر را می بیند و با خوشحالی به سمت لیلی می دود. کجایی لیلی، مُردم از نگرانی. بیا بریم خونه، مامانت انقدر اشک ریخت داره تموم میشه. بیا بریم عزیزم، من عذرخواهی می کنم، رفتارم با تو صحیح نبود. بیا عزیزم، بیا برگردیم خونه.

پدر کاری نکرده بود که نیاز به عذرخواهی باشد اما دختر هنوز بیشتر از هر چیزی غرورش برایش مهم بود.

 

این پارک را دختر پیشتر ندیده بود،

پدر: خوشت میاد عزیزم؟

دختر: اره بابا خیلی قشنگه. چرا منو هیچ وقت اینجا نیاوردی؟

پدر: پیش نیومده بود، اما الان می تونی همه وسایل پارک را سوار بشی. تاب، سرسره … .

پدر چراغ های پارک را روشن کرد و روی نیمکت پارک نشست و با لذت نظاره گر بازی دخترش شد.

اما چرا پدر هیچ وقت دخترش را به این پارک نیاورده بود؟

 

داستانک های بیست و پنجم – منتظر اتفاق خارق العاده ای نباشیم

در آینه به خودم نگاه می کنم، تصویری را می بینم که باور کردنش سخت است، یعنی این من هستم؟ همون همیشگی؟ موهام سفید شده، دور چشمانم سیاه شده، پوستم چروک افتاده، پیشونیم چقدر خط خطی شده، اما یه جای کار ایراد دارد، چطور ممکن است؟! فکر کنم چشمانم ضعیف شده است و درست نمی بینم.

 

در آینه به خودم نگاه می کنم،

تو کی هستی؟ جواب بده، اینجا چکار می کنی؟ هیچی نمی خوای بگی؟

: مریمم، اومدم مسواکم را بردارم.

من: بیا بردار، از این به بعد هم می خوای بیای سرویس بهداشتی قبلش در بزن.

 

در آینه به خودم نگاه می کنم، حرف های زیادی برای گفتم دارم اما تا چشمم به تصویرم می افتد انگار همه چیز را فراموش می کنم، شاید هم از خودم خجالت می کشم و رویم نمی شود حرف بزنم. اما باید بگم، باید بگم وگرنه غم باد می گیرم. باید یکی به حرف های من گوش دهد. (تلفن زنگ می زند و من سریع میروم و تلفن را جواب می دهم)

من: الو بفرمایید؟

مادرم: سلام به روی ماه پسر خوشگلم.

من: سلام مادر جان، خوبی؟

مادرم: نه تا وقتی تو از خر شیطون پایین نیای خوب نیستم

من: مادر جان دوباره شروع نکن

مادرم: چی را دوباره شروع نکنم، مگه این دختر چشه؟

من: چیزیش نیست، من فقط قصد ازدواج ندارم، تنهایی راحت ترم.

و …

مادرم: خداحافظ پسرم، مواظب خودت باش

من: چشم مادر. نگران نباش. خداحافظ.

و من همچنان دروغ می گویم. شاید لازم است که بالاخره با خودم حرف بزنم.

 

در آینه به خودم نگاه می کنم، اما چیزی نمی بینم. یعنی تصویری هست اما من حواسم جای دیگری است. ربطی به کثیفی آینه هم ندارد، آینه تمیز است. من تکراری شدم.

بهتر است تصویر دیگری جای من در آینه باشد. توقع زیادی است اما چکار کنم تکراری بودن کسل کننده است. تکرار، یکنواختی می آورد و من تنوع را دوست دارم.

در حال و هوای خودم بودم که ناگهان آینه جلوی چشمانم شکست.

دقایقی سکوت کردم و ده ها تصویر تکراری از خودم را در تکه های آینه دیدم. سرم را رو به آسمان کردم و گفتم: خدا جون ببخشید، شکرت.

 

مطلب پیشنهادی:

داستانک های شاد – نیاز نیست توضیح دهیم

2 دیدگاه برای “داستانک های شاد – منتظر اتفاق خارق العاده ای نباشیم

  1. Mohsen گفته:

    درود

    رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
    رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این آینه است یا که منم
    من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم بنده خاک خاک ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم
    دنیا همون بوده و هست حقارت از ما و منه وگرنه پیشِ کائنات زمین مثل یه ارزنه
    زمین بزرگ و باز نیست دنیای رمز و راز نیست به هر طرف رو می کنم راه رهایی باز نیست
    دنیا کوچک تر از اونه که ما تصور میکنیم فقط با یک عکس بزرگ چشمامونو پر میکنیم
    به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم
    « اردلان سرفراز »
    تندرست و شاد باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code