داستانک های شاد – گاهی باید تغییر کرد

داستانک های شاد – گاهی باید تغییر کرد

همیشه سکوت و انتظار نمی تواند راه حل مفیدی باشد. گاهی باید تغییر کرد. شجاعت شروع کردن گاهی در تغییر کردن هم ضروری است. نوشتن داستان هم گاهی نیاز به تغییر دارد. گاهی باید داستانک نوشت و گاهی باید متفاوت نوشت. این بار همه با هم شروع کنیم، تغییری برای بهتر شدن.

 

داستانک سی و سوم – گاهی باید تغییر کرد

درست در لحظه ای که داشتند عکس می گرفتند بمب منفجر شد. زمین و زمان لرزید و بعد دود بود و آتش. صدای شلیک بود که شد ادامه آن انفجار مهیب.آن عکس شد آخرین لحظه، آخرین صحنه زندگی. تمام شد. شبیه یک فیلم بود. فیلمی ترسناک که ته آن فقط وحشت و بهت و ناراحتی و جیغ و گریه بود. انقدر سریع تمام شد که انگار آغاز آن در انتهای آن گم شده بود. متاسفانه یک فیلم تکراری. تکراری سخت و باورنکردنی با هزاران سوال بی جواب.

اما منطقی نیست که انتهای این فیلم فقط یک عکس باشد، یک عکس تلخ که یادآور آن لحظه تلخ است.

من به دنبال آغاز خواهم گشت. آغازی که پایان تلخی نسازد.

 

داستانک های سی و دوم

دو نفرند، در اتاق بزرگ نشسته اند و از خاطرات قدیم می گویند از بازی های کودکانه، از خانه مادر بزرگ با حیاط بزرگ و یک حوض آبی با فواره. شیطنت های آن زمان و رها از دغدغه های امروز. حتی حرف زدن از آن دوران هم حالشان را خوب می کند. بعد از اینکه خاطره بازی ها تمام می شود هر دو سکوت می کنند. خیره در چشمان هم بدون هیچ کلامی می روند.

 

 دو نفرند، در اتاق بزرگ نشسته اند و منتظر. منتظر کسی که از راه برسد و زنگ در را بزند و خبری برساند. خبری خوش که بشود از این تنهایی درآمد که اگر اینچنین نباشد صد نفر هم باشیم باز در این اتاق های بزرگ تنها هستیم. تنهای تنها.

 

دو نفرند، در اتاق بزرگ نشسته اند. تلویزیون روشن است و سر هر کدام در وسیله های کوچکی است که در دستشان است، بله موبایل. چراغ های اتاق کناری روشن است و هیچ کس در آن اتاق نیست. چند ساعت مانده تا شام و هنوز آن موبایل ها اولویت اول زندگی هستند. گاهی احساس می شود که آن دو نفر همدیگر را نمی بینند. تلویزیون روشن را نمی بینند و حتی متوجه چراغ های روشن اتاق خالی کناری نیستند. موبایل ها همچنان اهمیت دارند. چند ساعت از شام گذشته است …

 

داستانک های سی و یکم – گاهی باید تغییر کرد

ساعت سه صبح. دریا در حالِ طغیان است. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست. خشم دریا را ببین، آسمان تیره و عصبانی را نگاه کن.

پسر: پدر چرا دریا خشمگین می شود؟

پدر: دلایل مختلفی دارد پسرم. اما اگر بگذاریم همیشه دریا آنطور که دوست دارد رفتار کند شاید دیگر عصبانی نشود. خشم سالیان سال دریاست که می شود طغیان.

پسر: یعنی همیشه دریا درست رفتار می کند اگر آزادی عمل داشته باشد.

پدر: دقیقا نمی دانم اما خوب می دانم دریایی که آزاد نباشد دیگر دریا نیست.

 

ساعت سه صبح. دریا در حالِ طغیان است و امروز دیگر وقت آب تنی نیست. وقت آن است که حال دریا را بفهمیم. برای دلداری دادن کمی دیر شده. آیا می شود مرهم شد بر دل شکسته دریا؟ دریا، با تو چه کردند که این چنین آشفته ای؟ …

 

ساعت سه صبح. دریا در حالِ طغیان است.

پسر: پدر، دریا کی آرام می شود؟ من می خواهم بروم شنا؟

پدر: پسرم آرام باش. سال ها دریا آرام بود و ما پر جنب و جوش و حالا نوبت دریاست و ما باید آرام باشیم.

پسر: یعنی آرام باشم دریا هم آرام می شود

پدر: نمی دانم، امیدوارم دیر نشده باشد …

 

مطلب پیشنهادی:

داستانک های شاد – پیام داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code